من سحر ادیب زاده هستم، متولد ١٣۵٨ از تهران. چندین سال پیش هوادار فرقه رجوی شدم. به خاطر وعده های زیادی که می دادند یک سری جوان ها و از جمله من هم فریب حرفشان را خوردم و به آنها اعتماد کردم.هر چند جوان ها الان خیلی آگاه هستند و به خاطر افشاگری اکثر افرادی که جداشده اند گول این فرقه را نمی خورند.تصمیم نهایی ام را گرفتم که اعلام جدائی کنم و شروع برای فعالیت بشر دوستانه، برای آزادی کسانی که هنوز در فرقه رجوی مجبور به ماندن شده اند.من قبلا به عنوان خاطرات، زندگینامه خودم و ارتباطم با فرقه را نوشتم و خواننده های سایت های جداشده ها، احتمالا نوشته هاب مرا خوانده باشند اما به هرحال امروز برای من راه به یک اعلام جدائی رسمی و شروع فعالیت برد.من متاسفانه باور کردم که حاضران در فرقه آدم های درست و صادقی هستند و باور کرده بودم که برای مملکتشان و آزادی تلاش می کنند، ولی وقتی به اشرف رفتم، اولین شکی که باعث شد از آن حال و هوای مجاهدین خارج بشم، دیدن دختران و زنهای فرقه بود. مگر می شود تمامی این خانم ها و دختران حالت افسرده داشتند. . . . .


عکس ‏‎Faragh Ngo‎‏



من به سالن غذاخوری رفتم و خانم های بسیاری را دیدم که یکی از یکی غمگین تر و افسرده تر، هر چند که هر کدام سعی می کردند لبخندی ساختگی جلوی من نشان بدهند.
برایم سوال پیش آمد که اگر اینها مشکلی ندارند پس چرا از صورتشان غم می بارد و سوال بعدی این بود که چرا همه یکدست لباس پوشیدند و چرا همه روسری دارند. حجاب سفت و سخت حتی تا جلوی پیشانی آنها را گرفته بود.
دومین چیزی که برای من شوک آور بود، این بود که من هیچ بچه ای آنجا نمی دیدم و با خود مییگفتم چرا اینها بچه ای بین خودشان ندارند. مگر همچین چیزی امکان دارد، همگی طلاق گرفته اند؟ مگرمی شود همگی به خواسته خودشان طلاق بگیرند.
پس معلوم است باید فشار یا زوری باشد.
هر چند یک سری از خواهران مسؤول می خواستند که ذهن من را عوض کنند و می خواستند به من بگویند که ما خودمان انتخاب کردیم و خودمان خواستیم اینطور زندگی کنیم، اما تمام این سوالات در ذهن من بود و از بین نمی رفت.
همه اینها برای من سوال بود و باعث شد مجاهدین برای من فرو بریزند. وقتی که من درعراق بودم از من خواستند که برایشان کارهایی انجام بدم اما بعدا فهمیدم همه اینها تبلیغ برای خودشان است.
هر چه جلوتر می رفتم می فهمیدم که اینها چیزی ندارند و بادکنک تو خالی هستند.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 مهر 1397    | توسط:    | طبقه بندی: خاطرات،     |
نظرات()