در زیر درخواست خانواده مصطفی بهشتی را می آورم. احتمالا میدانید که برادر مصطفی، مرحوم مرتضی بهشتی، در نوزدهم فروردین ۹۰، هفت سال پیش در چنین روزی در درگیری اجتناب پذیر با نیروهای عراقی در کمپ اشرف عراق به قتل رسید و این روزها خیلی از شما خاطرات آن روز را بازگو کرده و می کنید.

در زیر نامه هایی مرتبط با خانواده داغدیده بهشتی را می آورم . تقاضایم از شما این است که امروز و فردا هر امکانی دارید بکار گیرید شاید این صدا به آقای مصطفی بهشتی برسد و شاید بتوان صدای ایشان را به مادر داغدیده و چشم انتظار رساند. شماره تلفن در پایین آمده.

میدانم امروز و فردا ادارات بسته اند و نمیشود به وزارت کشور یا کمیساریا مراجعه کرد ولی میدانم که نمیشود دست روی دست گذاشت.

قربان صفا و انسانیت همگیتان 

توکلت الی الله، یا علی مدد.

برادرتان مسعود

دلنوشته مادر دردمند و چشم انتظاراز روی تخت بیمارستان

توسط انجمن نجات مرکز گیلان آخرین بروزرسانی ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

دیروزجمعه عصرگوشی موبایلم زنگ خورد. تا دیدم اسم خانم بهشتی روی صفحه موبایلم ظاهرشده تنم لرزید. هم احساس خوب وخوشی داشتم شاید که خبررهایی مصطفی را بشنوم ولذا ازفرط شادی خودم رو آماده کردم که با تمام وجود بهشون تبریک وشادباش بگم وهم درلحظه یه ترس ودلهره واسترس تمام وجودم رودربرگرفت وعمیقا متاثرشدم……

دریک چشم بهم زدنی ارتباط وصل شد وصدای گریه شنیدم فقط گریه ……

خیلی مضطرب وناراحت شدم و پرسیدم خانم بهشتی خواهش میکنم حرف بزنید …اتفاقی افتاده؟ برای شما ویا برای مامان اتفاقی افتاده ؟ بگین چی شده آخه ؟

اینبارذهنم روی مصطفی رفت که میلاد صدایش میکردیم . با نگرانی پرسیدم یعنی برای مصطفی اتفاقی افتاده ؟ خدا رجوی رو لعنت کند که بلای جون بچه ها وخانواده هایشان شده …..

انگاری حرف دل خانم بهشتی رو زده باشم با اشک وآه گفتند: ” چه خوب گفتی خدا رجوی رو لعنت کند و نیامرزد که زندگی مون رو پاشوند… آسایش وآرامش رو ازمون گرفت وهمچنین ازتمام خانواده های داغدار و چشم انتظار. راستش تو بیمارستانم . کنار تخت مامان (توام با گریه شدید )….یکشنبه عمل جراحی داره . دیابت امانش رو ازشون گرفته . ناراحتی قلبی هم یک طرف . مهمترازهمه ی دل نگرانیهایم ازبابت مامان , چشم انتظاریش روچکارکنم وکجای دلم بذارم… مدام مصطفی رو فریاد میزنه ومیخوادش …اشکهاش خشک شده آقای پوراحمد…ازش خواستم چند کلمه حرف بزنه تا صداشو برا مصطفی بفرستم شاید که اندک دلش خنک بشه وآروم بگیره ….ولی نتونست . حالش خیلی بده . فقط تونست تکه تکه حرفشو بزنه تامن یادداشت کنم و براتون تو تلگرام بفرستم .

الانم ازتون خواهش میکنم مثل همیشه که به ما لطف داشتین وبه همه خانواده ها ؛ درددل یا بهتر بگم اشک نامه مامان وخودم روتوسایت نجات انعکاس بدین شاید که به گوش عزیزدلم مصطفی برسه وبخواد یه تماس با مامان بگیره …..
درضمن عکس مامان رو رو هم براتون فرستاد.